-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 تیرماه سال 1395 02:16
بعد مدتها مث اینکه آدم یه چیزی رو یه جایی گذاشته باشه همیشه بر میگرده یه موقع زودتر یه موقع دیرتر . اینجا مامن همه ی روزای خوبه ، پناهگاه روزای دلتنگی و بازگشت و مرور خاطرات قدیمی خاطراتی که تا ابد هستن بعضیاشون تاثیرگذار و خیلی هاشون فقط خاطره ان. به هر حال دلتنگی حس خیلی خوبیه امیدوارم همه ی آدم ها بتونن لذتش رو درک...
-
آیینه دورغ می گوید ؟
جمعه 23 مردادماه سال 1394 14:40
رو می کنم به آینه ، رو به خودم داد می زنم ببین چقدر حقیر شده، اوجِ بلندِ بودنم رو می کنم به آینه، من جای آینه می شکنم رو به خودم داد می زنم، این آینه ست ؟ یا که منم ؟! من و ما کم شده ایم ، خسته از هم شده ایم بنده ی خاک،خاکِ ناپاک ، خالی از معنای آدم شده ایم دنیا همون بوده و هست ، حقارت از ما و منه وگرنه پیش کائنات ،...
-
؟
شنبه 17 مردادماه سال 1394 14:19
فکر کنم توی تموم دنیا ، این مملکت تنها جاییه که وقتی ازت می پرسن شغلت چیه ؟ باید مثل یه مجرج جنایتکار سرت رو بندازی پایین و با خــــجالت تموم بگی " من یه معلمم " جدا ، حالمون خوبه ؟؟؟!
-
آره دقیقا ..
یکشنبه 28 تیرماه سال 1394 23:44
دقیقا یه روزهایی هستن که از روزهای دیگه سخت تره ... دقیقا یه آدم هایی هستن که از آدم های دیگه سخت ترن ... دقیقا یه روزهایی هستن که فکرمی کنی قراره بدترین باشه ، اما یهویی میشه بهترین روز زندگیت ... دقیقا یه روزهایی هستن که با هزار امید و آرزو شروعشون می کنی ،اما یهویی بدترین روز زندگیت می شن ... آره دقیقا؛ به قول یه...
-
سحر ندارد این شب تار ..
شنبه 27 تیرماه سال 1394 12:03
-
برای گذشته هام
دوشنبه 20 بهمنماه سال 1393 22:05
شاید بهتر بود بگم برای دلتنگی هام . این روزا حس روزهای خیلی خیلی رفته رو دارم خیلی از احساسات عجیب سال های پیش رو دارم . شاید دوست دارم برگشت به عقب کنم ، برگردم همون سال های گذشته که آرزوی سریع رفتنشون رو داشتم . دقیقا " بی تو در تقدیرِ مردابه دلم " . همین چن روز پیش بود که یکی از آهنگ های مروحوم منوچهر...
-
باز همون نیکت
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1393 20:25
همه چی هست .. نیمکتی که دیگه کسی روش نمیشینه ، درخت هایی که حالا دیگه مرتب شدن و تمیز ، چمنی که حالا دیگه یکدست شده و لکه لکه نیست ، دقیقا همه چی فراهمه ، حتی روزنامه محبوبم ، حالا مدت هاست داره دوباره منتشر میشه ، مرتب تر با مطالب وسوسه انگیز تر اما یه چیزی جا مونده ، چیزی که باید باشه تا همه ی اینا باشن ، چیزی که...
-
میشه بزارم پیشِ تو چن روزی زندگیمو ؟
سهشنبه 16 دیماه سال 1393 16:12
انگار یه بُغضی تو گلوم داره شکسته می شه اینجوری که پلکای تو هی بازو بسته می شه میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم دانلود ... نوازشِ سیاوش قمیشی
-
کوبانی امروز غمگین است
سهشنبه 22 مهرماه سال 1393 21:14
اینقد بغض گلوم رو گرفته ، حتی نمی تونم راحت نفس بکشم ، اینهمه ظلم به خاطر چی ؟ آتیش گرفتم ، بدجوری دارم می سوزم ، حالم بهم میخوره از از آدمهایی که با افتخار از سفر ترکیه حرف می زنن ، از خواننده های بی سواد لس آنجلسی که مدام توی ترکیه کنسرت می زنن ، از آدمایی که تمام افتخارشون شده تماشای سریال های ترکی جم و نکست وان...
-
بلاخره امروز تسلیم سرنوشت معلمی شدم
دوشنبه 14 مهرماه سال 1393 23:48
تمام تلاشم این بود که دانش آموزام رو فراموش نکنم حتی اگه اسمشون رو فراموش کردم حداقل شکلشون رو بدونم و بدونم چه کلاسی و چه دوره ای بودن ، یعنی فرار از سرنوشتِ روتین معلمی ( یا هر شغل دیگه ای... ) می خواستم متفاوت باشم ، با معلمای خودم ، با همکارام و ... هر چن وقت یه بار عکس های کلاس و سال های مختلف رو دوره می کردم تا...
-
روزای سخت پاییزی
دوشنبه 7 مهرماه سال 1393 21:17
این روزهای سخت ، جدا سخت سخت ، فکر نمی کردم روزی برسه که اینقدر عصبی بشم ، اونقدر که ... خوبه مرتضی پاشایی اینو خوند . دانلود روزهای سخت مرتضی پاشایی این اون دردی که نمی فهمیه !!
-
شه ریور
جمعه 28 شهریورماه سال 1393 23:50
شهریور ، دقیقا شهریور ، همیشه آخرای شهریور یه حسی عجیب "چرخش به گذشته " رو دارم ، نمی دونم شاید دلیلش اینکه برای ما مدرسه رو ها ، سال یعنی از یه شهریور تا شهریور سال بعد ، اما از همه این ها مهمتر ، چیزی که همه ی "آخر شهریور" ها برام مهم تر میشه ، همین کلبه ی سکوتم چرا سکوت ؟! ، چون هر جایی که سکوت...
-
اون بالا خوش میگذره ؟!
سهشنبه 12 آذرماه سال 1392 18:44
ما خیلی پایینیم یا اون خیلی بالا ؟! دقیقا مشخص نیست چون تو این دنیای ما بالا و پایین نسبیه !! . به هر حال یه نقطه مشترک بین ماست اینکه همدیگه رو خیلی ریز می بینیم . هر روز بعدازظهر سه ، چهار تا هواپیما از شمال به جنوب می رن حالا برعکس شو نمی دونم کی میرنم اما همیشه دوست داشتم جای یکی از اون خلبان ها باشم . با اینکه...
-
خستگی ها
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1392 19:56
وقت هایی که می دونی ایستگاه بعدی باید پیاده شی ، ولی اونقد بهت خوش میگذره که هی خدا خدا می کنی یه اتفاقی بیفته تا دیر تر دیر تر برسی وقت هایی که می دونی این روزهای خوب یه روزی تموم میشه و از ترس اون روز خوابت نمی بره وقت هایی که فکر می کنی برگردم یا نه ؟ وقت هایی احساس می کنی داری یخ می زنی ولی دمای هوا 32 درجه اس وقت...
-
ببار تو رو خدا ببار ...
پنجشنبه 11 مهرماه سال 1392 11:24
یه موقع هایی توی بهترین حالت زندگی یه صدایی همراهت میشه ، قطعا اتفاقی ؛ به هر حال هر بار که اونو گوش کنی یه حسرت قشنگ ته دلت جا می افته یه لبخند تلخ و هزاران حالت متناقض تو تمام وجودت خودشو نشون میده ، همه ی اینها حالت خوشایندی برات میسازه که ازش لذت می بری .... ببار ای بارون ببار ... استاد شجریان دوست داشتین می...
-
زاده شد در ان روز آفتابی
پنجشنبه 14 شهریورماه سال 1392 15:02
"بـه مـسـعـود و صـفـایـش" نه آبناتی که توی دهانت هست، نه ! بلکه این عینک بزرگ مادربزرگه که نماد بهنودیسم شده یاشاید کروات مندرس و بزرگ پدر که برای اولین مصاحبه کاریت بردی .. ارادتت به سیدِخندانِ اصلاحات شاید باعثه لبخند همیشگی ات شده ، اینکه اولین کسی بودی که بامداد را از شاملو وام گرفتی ... از بامداد گفتم...
-
دو نـــــانـــی بگیر !!!
یکشنبه 27 مردادماه سال 1392 22:33
ده تا ... ده تا دونانی !! "دو نانی" چیه ؟ .. خب ... بستگی به این داره که تا حالا فلافل خورده باشی یا نه؟! ؛ بهتر بگم تا حالا اونقدر گشنه بودی که بخوای دو تا فلافل بخوری یا نه ؟! ؛ یا اصلا درست تر اینکه تا حالا اونقدر گشنه بودی که بخوایی دو تا فلافل بخوری اما پول دوتا فلافل رو نداشته باشی ؟! ؛ دقیقا همین موقع...
-
خوش گذشت ./
دوشنبه 7 مردادماه سال 1392 17:50
جدی خوش گذشت . اونقدر خوش گذشت که این روزها کابوس می بینم داره تمومه میشه . روهای نبودنم رو می گم . همیشه از چیزهایی که می ترسیدم فاصله می گرفتم اما تو این مدت به اندازه تموم زندگیم نترسیدم . روز های خـــوب مــن ؛ خداکنه تموم نشه ... . بابت نبودم از همه ی اونایی که اینجا میان معذرت می خوام . سعی می کنم از این به بعد...
-
پرواز
جمعه 1 دیماه سال 1391 18:20
این روزها این آهنگ سیاوش قمیشی حسابی چسبید و صد البته ویدیوش که یه کار فوق العاده بود . نمی دونم چرا شعرش اینقدر برام دلنشینه ، حتی دلنشین تر از صدای سیاوش قمیشی ، شاید دلیلش اینه آدمو یاد این شعر فروغ میندازه : *************************** اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر بار دگر به کنج قفس رو نموده ام بگشای در که...
-
" راستی راستی این ادم بزرگا چقدر عجیبن؟!! "
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 19:04
عجب موجودیه این آدم !!! ، چه دل نازک طبعی داره ، خار هم اگه یه روز گیر بفته و مظلوم بشه ، آدمی همدردش میشه ... شاید دلیلش همین آدمیته . هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز دلم بسوزه واسه این خاره لعنتی !! ، خاری که همیشه ازش فراری بودییم ، خاری که همیشه اضافی بود و نمادی بود از طرف خدا برای آزمایش صبر گُل ، خاری که خودش رو...
-
خون ما لجن است !!
پنجشنبه 23 آذرماه سال 1391 20:50
خدایا سرم داره می ترکه از این همه دروغ ....... من معلمم یه معلم که همین روزها باید توی یه آتیش سوزی بسوزه یا جنازه سوخته شده شاگرداش رو رو دستاش بگیره .... چرا این قدر دروغ می گید ؟! خیلی چیزها تو ذهنم بود که بنویسم اما .... فقط همین که تو رو خدا ما چی فرض کردین .. مگه این اولین باری که دانش اموزان توی اتیش می سوزن ؟!...
-
خالو !!
یکشنبه 12 آذرماه سال 1391 22:40
نه حرف از گرانی زد و نه حرف بدبختی زندگی و نه حتی شکایت از اینکه 50 ساله این شغل رو ادامه میده و بازنشستگی ای در کار نیست . چیزهایی که همیشه می گفت ، همیشه می گفت با همین شلغم وباقله فروشی بچه هاش رو دانشگاه فرستاده ، از اینکه اگه جنگی نبود و آوارگی نبود ، دنیای کوچیکش چجوری بود؟!! .... نه !! .... از هیچکدوم نگفت ....
-
فقط سه هزار تومان
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1391 20:57
" سگ ِ تو و خانواده ات ام " از انگشتاش که به شیشه می خورهمیشه فهمید ، حداقل یه شصت ، هفتاد سالی از عمرش گذشته ، شیشه رو پایین میدم ، از قیافه اش معلومه که هر چی هست میخواد نوبت ماشینش رو توی صف نشون بده و بهم بفهمونه که احیانا نوبتش رو نادیده گرفتم اما ماشینی رو نمی بینم !! - بفرمایید یه لحظه کلا شوکه شدم حس...
-
ویی !!
پنجشنبه 25 آبانماه سال 1391 21:16
اولین دوست اینترنتیم رو بعد سال ها پیدا کردم .. در واقع توی فیز بوق ... فوری نوشتم do you remeber me ؟ اما اینتر رو نزدم و پاکش کردم ... فکر می کنید چرا ؟ ترسیدم .... ترسیدم از من درباره افکار اون موقع و الانم بپرسه افکار حدود هشت ، نه سال پیش .... چرا باید بترسم ؟! ساده اس چون افکاری که اون موقع داشتم و براش با آب و...
-
یه فنجان
یکشنبه 21 آبانماه سال 1391 21:03
-
خنثی !!
یکشنبه 14 آبانماه سال 1391 21:38
کاش ... کاش ... کاش ... و هزارتا کاش دیگه !!! هیچکدوم مربوط به الآن نیست ، همین چند سال پیش بود ، هر روز زندگیم شده بود اینکه برگردم گذشته ای که رفته رو دوباره زنده کنم و بعد بگم ای کاش .... نمی دونم میشه تصور کرد یا توصیف کرد کسی رو که هیچ آرزویی نداره جدی می گم ، نداره ... حس خوبی نیست ، اصلا نیست ، حس اینکه مجبوری...
-
رویاهای زندگی
جمعه 12 آبانماه سال 1391 23:17
تصویر یه بچه 12 ، 13 ساله از زندگی چیه ؟! برای خوده من ، لباس های رو طناب ، خیلی جالب بود . حالا تصور کنین ، امتحان ریاضی گرفتین ، اون وقت شاگردتون به جای حل سوال ها ، پشت برگه ریاضی همچی تصویری کشیده !!!
-
روز خیلی خوب ِمن !!!
شنبه 29 مهرماه سال 1391 21:47
غریبه گی ، غریـــــــــــبه گی یا غریب ه گی حس جالبی بود ، حس اولین سرمای پاییزی ، اولین باد خنک ، اولین احساس سرما ، سرما ، سرما و بلاخره اولین دانه های باران پاییزی ، اولین بوی خاک خیس ، آهنگ های خیس بارون خورده ی "مهِ هستی " همه ی اینها و ابرهای قاطی سیاه و سپید ... حتی اگه بارون هم نیومده باشه ...
-
نــیــمــکـــت
شنبه 8 مهرماه سال 1391 16:51
یعنی کسی اونجا هست ؟! حتما هست !! یعنی باید باشه !!! خب احتمالا هست !! اصلا چرا همیشه پنجره سمت چپی بسته اس و پرده هاش کشیده ؛ ولی پنچره سمت راستی همیشه ی همیشه یه مقداری از پرده اش جمع شده با اینکه پنجره بسته اس ! یه مقدار یعنی اندازه اینکه بتونی بیرون رو خوب دید بزنی ... آره بیرون رو ؛ مثلا یه پارکی که مدام ومدام...
-
ای خواب !
سهشنبه 28 شهریورماه سال 1391 11:17