X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389 | 12:35 ق.ظ | نویسنده : فرود



آی دلمان حسابی خنک شد ..

بعد از این همه مدت بلاخره یه برف حسابی دیدم ... خدارو شکر ...

حالا  مدرسه ، بچه ها اونقدر گلوله برفی خوردن تا .............. و البته سر کلاس ریاضی ......... این مهمه  بکنار تازه فهمیدم ... چه میکنه  کلاس ریاضی ....

تا حلا فکر می کردم کلاس ریاضی من هم مثل همه کلاس های دیگه اس شاید بعضی وقت ها به خودم می گفتم : کلاس ریاضی من کمی بهتره تا زمانی که خودم  محصل بودم....... از زنگ ریاضی خسته  همه اش  فکر می کردم کلاسم برای بچه ها یه خورده ( دقیقا اندازه یه سر سوزن ) دلنشین تر باشه اما هیچ وقت فکر نمی کردم زنگ ریاضی اینقدر بتونه بچه ها رو به کلاس جذب کنه ...... با اینکه خودم خیلی به ریاضیات علاقه دارم اما همیشه اینو برای خودم واقعیت می دونستم که زنگ ریاضی یعنی فلاکت .. سختی و بی حوصلگی .. حالا هر کی هر جوری که درس بده !!

اما اتفاق امروز کاملا برعکسشو رو بهم ثابت کرد . ماجرا این بود که یکی از دانش اموزان که البته از بهتریناشون هم هست مثل ندید به دیدها  توی برف خودشو غلت و سرسره و از این حرفا ........ که ناچار کفش های خیسش رو روی بخاری کلاس گذاشته بود  که خشک شه ( البته از بابای خوب مدرسه یک جفت دمپایی مربوط به  زمان سفر ناصرالدین شاه به اروپا ، قرض می گرفته بودیه  )

وقتی وارد کلاس شدم اول گفتم کفش هاش رو برداره اما با اصرار این فلک زده و رنگ بی رنگ کفش های بدبخت تازه از شهراومده راضی شدم تا بخاری مفلوک ،، بار یک جفت کفش خیس رو هم بر بقیه بدبختی هاش اضافه کنه  .

یه خورده که از کلاس گذشت احساس کردم کلاس کمی تاریک شده ، کمی پرده ها رو کنار زدم فکرشو بکنین این قدر درگیر درس بودیم که هواب دودآلود کلاس هیچگونه جای تعجبی برای ما نداشت  ( اونم چه درسی ... هندسه که جنهمه فهموندنش ...) 

یه ساعتی از کلاس گذشته بود که تنبل خان کلاس دستش رو بالا برد :

- اقا یه بویی میاد !!

تازه اون موقع بود که دوزاری که چه عرض کنم دسته چکم افتاد که چه نشسته ای غافل ؟!! کفش سوخت ..... یه عده دانش آموز .............. با یه معلم ........... هیچکدوم نفهمیده بودیم که کفش ناکام روی آتیش داره میسوزه . کف کفش کاملا سوراخ شده  ... کفشی که هنوز چند صباحی از عمر بی ثمرش نگذشته .........

حالا چهره دانش موز ، مردآسای ما ،،، هم متعجب هم خندان وهم نگران از سرزنش پدر ....

خوشم میاد هیچ وقت کم نمیاره ........ با لبخند روبه بچه ها : فدای سرم

همین که از ذهن آزاد شاگردم متبسم شده بودم بی اختیار روی تخته کلاس نوشتم :





حالا فهمیدم ، این درس شیرینی که همه ازش می ترسن .... راستی راستی  شیرین ترین درس دنیاست فقط باید ..............  .


راستی اگه دوست داشتین می تونین توی نظرسنجی (سمت راست ) شرکت کنین .